آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه21 مرداد92

1392/5/21 10:31
نویسنده : مامان نسرین
320 بازدید
اشتراک گذاری

                      شلک های محدثه

سلام دوستان خوبم. دلم برای همتون تنگ شده بود. دوستتون دارم و از این جا روی ماه همتون رو می بوسم.

ماجراهای من و دخترم در تعطیلات تابستانه92...

تعطیلات هر سال ما از دو ماه قبل تعطیلات با شایعه شروع میشه و تا دقیقه نود معلوم نیست. امسال هم تعطیلات ما از 2مرداد شروع شد. تو این دو هفتهَ به خاطر گرمی هوا و روزه داری بیشترش رو تو خونه موندیم. خوشحال بودم که دیگه صبح ها می خوابم و دیگه خوابم اینقدر تیکه تیکه نمیشه. زهی تصور باطل.

حدود ساعت 7 تا 8 آویسا خانم جفت انگشتی می رفت تو چشمم که چی؟ مامانی! صوبونه می خوام. منم با چشمهایی خواب آلود و دست و پایی شل صبحانش رو میدادم. و روزمون شروع شد. روزهای ما هم تقریباً 90درصدش به دیدن سی دی کلاه قرمزی و بچه ننه گذشت. فیلمی که اگه باورتون بشه آخرین بار در یک روز 6بار نگاهش کردیم. هنوز که هنوز بعضی وقت ها آهنگ های متنش تو سرمهاوه.

بعدازظهر ها هم که قربونش برم. بعد از خواب بعداز ظهر هنوز چشمام باز نشده بود دیدم کل اتاق و حال و آشپزخونه شده لباس. منو بگو نمدونستم چه کار کنم آویسا خانوم لباس های تو کمد رو همه جا پخش کرده بود لباس ها رو تا کردم.گذاشتم سر جاش. فردا در اتاق خواب رو بستم و مثلاٌ خوابیدم و خوشحال که دیگه کاری نمیکنه. وسطاش صدای آویسا اومد که مامانی! این سباسم رو عوض کن.منم که خواب بودم به زور بلند شدم و لباس هاشو عوض کردم و دوباره افتادم این کار چند بار تکرار شد. یه دفعه عقلم به کار افتاد که من که در اتاق رو قفل کردم پس این لباسا از کجا میاد. مثل برق گرفته ها از جام پریدم. آویسا رو دیدم دم لباسشویی با لباس های کثیف که ایشون با اونا هی تیپ می زدند منو بگوتعجبعصبانی

                                                     ادامه ماجراها در ادامه مطلب

موقع ظهر بود و من گیج خواب بودم دیدم آویسا هی میگه مامانی!گشنم. دیدم چه کار کنم چند کلوچه از شمال برامون آورده بودن. اونا رو دادم دستش و خودم دراز کشیدم. هنوز یه ربعی نگذشته بود که از خواب پریدم. از جام بلند شدم. باورتون نمیشه کل خونه زندگیم  شده بود خرده های کلوچه. فقط جایی که دراز کشیده بودم سالم بود منو بگو کماکانتعجب

عصر بود و من تصمیم گرفتم افطاری درست کنم. تو همین گیر و دار بودم که دختر بلا اومده میگه: مامان گشنمه. فکر کردم دیدم تو یخچال شله زرد دارم. گفتم: میخوری؟ تایید شد. بهش ظرف شله زرد رو دادم. تو همین حین خاله فرزانه زنگ زد. داشتم باهاش صحبت می کردم . سرم گرم صحبت و آشپزی شد. تلفن تموم شد و من کماکان سر گاز بودم. احساس کردم که بوی گلاب و شله زرد تو خونه پیچیده. یه لحظه برگشتم .تمام سنگ های اتاق پذیرایی مزین به شله زرد شده بودن دیگه منو نگوعصبانیتا یه هفته خونم بوی شله زرد میداد هنوز بوش تو دماغمهمتفکر

هی اصرار که مامانی! برم آب بازی؟ منم ژست مامان مهربونا رو تماماً گرفتم و با تمام بلاهایی که سرم آورد فرستادمش حموم. در حموم هم کمی باز گذاشتم که حواسم بهش باشه که یه وقت سر نخوره و از لگنش بیرون نیاد. در آخرین غفلتی که کردم برگشتم دیدم دو تا ظرف رو پر آب کرده و من تا سرم رو برگردوندم دیدم تا وسط اتاق شده استخر. شما دیگه خودتون بگید منو بگو دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بله این تعطیلات آویسا خانوم یه کاری با من کرد که همش گفتم: خدا خاله های مهد رو خیر بده که تا بعدازظهر نگهش میدارن و روز شماری می کردم که داره تعطیلات تموم میشه و ما میریم ادارهتشویقباورتون میشه؟ باورتون بشه!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان صدف
22 مرداد 92 12:26
یه لحظه فکر کردم این پستو خودم نوشتم.



خدا صبر بده خواهر
مانی محیا
27 مرداد 92 15:00
وااای دوستم میدونی بزرگتر بشن بدتر میشن خدا صبر بده


ممنون خواهر
مامان احسان
28 مرداد 92 15:33



ممنون از گل های قشنگتون خاله جان